وقتی برای اولینبار سوییچ را چرخاندم و صدای غرش موتورسیکلت در فضا پیچید، نمیدانستم دارم وارد دنیایی میشوم که دیگر خروجی ندارد. موتورسیکلت فقط یک وسیله نقلیه نیست، تکهای از آزادی است که روی دو چرخ میچرخد و روحت را به پرواز درمیآورد. هر بار که دسته گاز را میپیچانم، انگار زمان کند میشود، صداها محو میشوند و فقط من میمانم و جادهای که بیپایان است.
موتورسوار بودن یعنی ماجراجویی، یعنی گم شدن در کوچههای ناشناخته و پیدا کردن خودت در جادههای بیپایان. وقتی با ماشین سفر میکنی، درون یک قفس فلزی هستی، اما وقتی سوار موتور میشوی، طبیعت را لمس میکنی. باران را روی صورتت حس میکنی، بوی خاک خیس را استنشاق میکنی، و حتی میتوانی با نسیم حرف بزنی.
موتورسیکلت فقط یک سبک زندگی نیست؛ فلسفه زندگی است. یاد میگیری که تعادل، همهچیز است. نه فقط روی دو چرخ، بلکه در زندگی روزمره هم. اگر زیادی خم شوی، میافتی. اگر از ترس، سفت به زمین بچسبی، نمیتوانی پیش بروی. باید به موتور و مسیر اعتماد کنی؛ درست مثل زندگی.
شاید برای بعضیها، موتورسواری فقط هیجان باشد. اما برای من، یک مراقبه در حال حرکت است. هر پیچ جاده، هر افت و خیز، هر صدای اگزوز، همهشان بخشی از یک سمفونی هستند که فقط موتورسوارها آن را میفهمند.
من روی موتور، آدم دیگری میشوم. ترسهایم را پشت سر میگذارم، دغدغهها را در باد رها میکنم. مسیرها برایم معنی دارند، نه مقصدها. گاهی فقط راه میافتم، بدون اینکه بدانم کجا میروم. چون میدانم هرجایی که برسم، بخشی از من آنجا را انتخاب کرده.
و بگذارید چیزی را روشن کنم: بله، موتورسواری خطر دارد. اما مگر زندگی بیخطر است؟ مهم این است که با آگاهی، احتیاط و احترام به دیگران برانیم. مهم این است که عاشق باشیم، حتی اگر عشقمان دو چرخ داشته باشد و قلبش با بنزین میتپد.